خدایا چرا مرا اینقدر آزرده میکنی؟

خدایا در میان بندگانت من از آن دسته ام که خیلی آزرده ام کرده ای

لحظه های خوب زیادی نداشته ام

عشقهایم را از من خیلی زشت گرفتی

یکی را با سرطان

یکی را با رقیب

یکر ار با درد

یکی را با توهین

 

از تو گله دارم خدایا، خیلی هم گله دارم

اگر او مال من بود میتوانستی بهتر نسیبم کنی

نه اینکه در آغوشش زنی دیگر را هم بگذاری

و بعد بخواهی دوباره بپذیرمش

 

صدایی در ناخودآگاهم می پیچید سالها

وقتی دیدمش صدای او بود

با آن حرفها

 

تو از اولشم منو دوست داشتی

کارو درس و تو هم که اینقده دوستم داشتی نمیتونستی ولم کنی

و نگاه ی که کمی آزردم

و گفتم: همان اولشم هم گفتم که خیلی راحت رها می کنم

و این تو بودی که منو دوست داشتی

گفت تو هم منو دوست داشتی

یکی بدو می کردیدم

گفت با من دعوا کردی، گفتم گفته بودم یک بار عصبانیت می کنم تا اخلاقت را ببینم

من گفتم نمی توانست

و او هم گفت من هم نمی توانستم با صدای بلند

گفتم چرا صدایت را بلند می کنی

گفت چون تو هم صدایت را بلند می کنی

 

اولترها گفت: چرا اینجام مگه باهات صحبت نکردن

گفتم خجالت نکشیدی من اون قدر به تو محبت کرده بودم

 

از این گفت که طلاقش دادم، اونم ازم طلاق خواست

همه گفتن طلاقش بده

داد زد باشه فراموشش کردم

یا نمی تونم فراموش کنم

جملاتی که حالا خیلی برایم مفهوم نیست، این خواب دوم خرداد 1389 بود

صدایمان که بلند شد، یکباره آرام گرفتیم

گفت تو منو دوست داشتی

آرام گفتم: من، تو زن داشتی بچه داشتی، منم کس دیگه ای رو دوست داشتم

اینجاها کمی خجالت می کشید شاید هم آگاه میشد

گفت بیا برویم، گفتم نمی آیم، گفت مثل ش ی ل ا ن ، شدی توهم

گفتم: دیگه منو با کسی مقایسه نکن، صدایم پر از آه و گریه می نمود

باز هم خجالت کشید و آگاه شد

 

گفت تو هم می خواستی بری، منم رفتم

گفتم تو معنی عشق را میدانی، من 12 سال عاشق بودم

اون ازم خواست با تو باشم

گفتم که سالها در خوابهایم پیشم هست، کمکم میکنه، تو ماجرای دانشگاهم اون پیشم اومد، از پشت دری بسته با درد و نگرانی گفت، ناراحت نباش، این 22 میلیون را بگیر و این کنفرانس عمران را هم اداره کن

وقتی از اتاق بیرون آمدم، 2 تایی پیشم بودند، اون و کسی که بعدا فهمیدم ب ه ن ا م ه

 

گفتم سه تا استاد دانشگاه میمیرن از دوستان من

و می خوان که پیش من برگردن تا دوباره زندگی کنند

یکی دخترم میشه و یک جفت پسر دوقلو خواهم داشت

او به من می گوید ببخشید و بیا با هم ازدواج کنیم

می گویم نه

یکی دیگر را بیشتر از تو دوست دارم

آزمایشگاه داره

می گوید عوض می شوم یا چیزی مثل اینها

می گویم نمی توانم بدون پول زندگی کنم، می گوید من به تو میدهم

می گویمم نمی خواهم از کسی پول بگیرم

 

اوایل بحثمان گریه ام گرفته بود می گفتم آن موقعها پول نداشتم

او می گفت تو با من حرف نمیزدی

یا باشه تو زن من بودی من شوهرت بودم، اما اگر شوهرت بودم چرا نمی آمدی پیشم بمانی

یادم هست که به طور تاثیرگذاری گفتم که تو آن موقعها شوهر من نشدی شوهر یکی دیگر شدی

او خفه شد

در جاهایی از صحبتهایم که نمی شنیدم دیگر او از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به بزرگی رسید و حس کردم پخته شد، از کودکی خام به مردی عاقل تبدیل شد

 

و بعد یک خوشی ضعیف داشتم

و بعد سرخوشی ای بزرگ مرا فرا گرفت، طوری که در عمرم احساس نکرده بودم

و بعد لحظه ای غمگین شدم و پشت سرم را نگاه کردم

 

در کل حسی قوی در ناخودآگاهم می گوید که او به من باز می گردد

اما خدایا خیلی زجرم می دهی

خیلی زیاد

خیلی زیاد

تحمل دیدن کسی که مال تو است در کنار زنان دیگر خیلی خیلی خیلی سخت است

و تو برای این شادی از من چیز بزرگی را گرفتی و آن یگانه بودن همسرم برای من بود

 

میدانم که در قلبم من هم مال کسان دیگر بودم

اما دیگر این حق من نبود

/ 0 نظر / 7 بازدید