گلایه به خدا

خدای عزیزم

امشب یک گلایه بزرگ را برایت می نویسم...

می دانم که تو از هر کارت حکمتی داری و من نباید به خاطر مشکلات خیلی غمگین باشم

یا به خاطر چیزهایی که از من میگیری، افسرده باشم

اما فقط یک حرف دارم...

چرا همیشه قلبم را می شکنی و نمی گذاری آرامش داشته باشم؟

چرا همیشه امیدهایم را ناامید می کنی؟

چرا قلبم را می سوزانی؟

می دانم گاهی در برابر مشکلات خیلی عصبانی می شوم و خونسردی ام را از دست می دهم

اما نمی دانم که در آن لحظات چه باید بکنم!!

قلبم حساس است و روحم شکننده

تو مرا اینطور آفریده ای...

چرا از من چیزی را می خواهی که توانش را در من قرار نداده ای؟

چرا مرا با آدمهای بد طرف می کنی؟

مگر مرا بد افریده ای ؟

شاید می خواهی حقیقت را از من بشنوند، اما واقعا خدایا نمی توانم جلوی تراوش انچه حقشان است بر زبانم بگیرم...

صبر نداشت...

دیدم...

زود همه چیز را شکست

تمام پیمانها را

 

او رند است، چرا سر راه من گذاشتی اش!!!

 

دو روز پیش که استخاره به کتابت کردم، به من گفتی:

در ایات آخر سوره انعام...159 به بعد

آنان که دین را پراکندند و در آن فرقه فرقه شدند، چشم از آنها بپوش که به کار تو نیایند...

از دست آنها نیز غمین نباش، که مجازات کارشان با خداست

بعد از آن به عقاب آنچه می کنند آگاهشان می سازد...

و آخر گفتی که همانا خدا سخت زود کیفر و بسیار بخشنده مهربان

خدایا نمی خواهمش

اصلا راستش را بخواهی هیچ کس را نمی خواهم

دلم برای ذره ای آرامش لک زده...

برای ذره ای اطمینان

اینقدر سالهای سختی برایم ساختی که قدرتی برایم نمانده

چقدر عذاب کشیدم و از هر کس و ناکسی شماتت شنیدم

تقصیر من چه بود؟

اینکه فقط اعتماد کردم و خیانت دیدم؟

فقط همین!!!

می خواستی به من بفهمانی که اعتماد نکنم و بدون حصول جمیع شرایط کاری را انجام ندهم...

یادم هست در خوابی که پارسال دیدم...

همانی که سه استیج داشت...

در کنار مشکلات کارم، مردی سریع با لباس دامادی بود...

که 4 بار سریع حرکت کرد و با ر سوم لباس دامادی اش را در آورد با کسی دست در گردن راه رفت

اندکی بعد از او جدا شد...

دفعه چهارم، سرعت حرکتش خیلی زیاد بود...

خمشگین بود و گریان...قدش کوتاه شد.. و به سمت دختری زیبا و برهنه رفت، مثل آن شاگردم...و آرام او را بر شانه اش انداخت و رفت با سرعتی زیاد و به جایی رسید که دختر را پایین اورد لبهایش را بوسید...او هم گفت باشه و لباس عروسی ای که روبرویش بود... را در تنش دیدم

وقتی دختر روی کولش بود.. لباس عروسی حائل بدن برهنه اش بود...

و دختر ناراضی و با دستهایی معلق...

اما نکته اینجا بود که این اتفاق مماس بود بر ردیفی از شاگردان...

حضور من در کنار د ک ت ر م ع ص و م  ی و آن خانم برنامه ریز  و گفتن غمهایم...

صدای اقای م ح م د ی که می گفت: اومد اومد...بیا و اینکه صدایش می لرزید از شادی...مرد خوبی است...

خدایا با این همه درد، کدام را باور کنم...؟

و چرا باید از اینکه دیوانه ای را نصیبم می کنی شاد باشم؟

آخر خدایا او به من وفادار خواهد ماند؟؟؟!!

آیا می توانم به این رویاها اعتماد کنم؟

خسته ام خدا جان، خسته خسته

از این بخت تلخم رنجیده ام و دلشکسته

دیگر خسته ام...خدایا ...خسته خسته

کمکم می کنی تا شاد باشم؟ و فعال و دیگر این همه غمگین نباشم؟

 

/ 0 نظر / 13 بازدید