برای م ح م د

ای صمیمی، ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی
دیدنت...
حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد.

آنقدر تشنه دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم

و دل من...
به نگاهی از دور
طفلکی می سازد

ای قدیمی
ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من، صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد...

"حمید مصدق"

/ 0 نظر / 17 بازدید